درد و دل

خیلی واسم پیش اومده که مجبور بودم بین دل و عقل یکی رو انتخاب کنم و من همیشه دلمو انتخاب میکردم!! نمیدونم چرا ولی همش اسیر دلم می شدم! الانم نمیدونم حسمو چه جوری باید بگم؟؟؟؟؟؟ دلم میخواد همه بدونن که من خیلی ناراحتم از خیلی چیزا، خیلی کَسا، خیلی خیلی خیلی...  نمی دونم چی باید بگم؟! فقط و فقط اومدم تا اینکه خودمو خالی کنم و حرفامو به یکی زده باشم.  

کاش منم یه دوست داشتم که محرم اسرارم باشه و همش میشَستم باهاش درد و دل می کردم، ای کاش..  

* بعدا نوشت: یه مداحی قشنگ از محمود کریمی

نارنگی چینی

دیروز بعد ناهار میخواستم بخوابم. خوابم میومد ولی حال خوابیدنم نداشتم. مامانم برگشت بهم گفت پاشو بریم روستا. منم که خیلی وقت بود پشت فرمون نَشسته بودم گفتم بریم. با یه خورده معطلی بالاخره راه افتادیم و یه ۴۵ دقیقه بعد رسیدیم. اولین جایی هم که رفتیم سر زمینمون بود، فکر کنم یه 40، 45 متری بشه که توش پُر درخت نارنگیه و یه دونه هم درخت خرمالو داره. رفتیم و افتادیم به جون درختا و تقریبا یه کیسه نارنگی چیدیم. منم که پای درخت وایستاده بودم و دونه دونه نارنگی می کَندم و می خوردم. نشمردم، فکر کنم به 20 تا رسید!!! کم کم داشتم ترش می کردم که جلوی شکممو گرفتم و یه کوچولو رفتم کمک مامانم!!! کارمون که تموم شد کیسه نارنگی رو انداختم صندوق عقب ماشین موقع برگشتن رفتیم خونه عموم و چنتا استکان چایی دِبشم اونجا خوردیم( من کلاً عاشق چایی های روستامونم که خیلی می چسبه، هرچی می خوری دوست داری بازم بخوری). موقع برگشتن یه سری هم رفتیم قبرستون، سر مزار بابابزرگ(پدر بزرگ) و نَنه( مادر بزرگ) پدریم و یه فاتحه هم واسشون خوندیم.


توی قسمت ادامه مطلب عکسایی که دیروز گرفتم رو گذاشتم، ففط و فقط واسه اینکه دلتون بسوزه...

ادامه مطلب ...

سفـرنـامـه

سلام به همه دوستای وبلاگیم    

دلم واستون تنگ شده بود، این یه هفته ای که نبودم رفته بودم مسافرت. پدربزرگم از تمتع اومده بود و منم رفتم اونجا. ایشالا که قسمت همه شما بشه    الان میخوام یه کوچولو از خاطره سفرم رو واستون بزارم: 

پدربزرگم یکشنبه هفته قبل از مکه اومد و چون من تا 3 شنبه کلاس داشتم نتونستم برم اونجا. 4 شنبه از بابلسر راه افتادم      از شهر ما تا خونه پدربزرگم یه 5 ساعتی راهه! جا داره که اشاره کنم که من تا حدودی!!! (خیلی زیاد نیست) به خاطر غذای ولیمه رفتم اونجا     چشمتون روز بد نبینه، وقتی گفتم که برنج ولیمه مونده؟ دیدم همه به در و دیوار نگاه می کنن   نگو که مغولها اومدن همه چی رو غارت کردن و بردن و خوردن    به رایزنی ادامه دادم و تونستیم به اندازه یه وعده خودم( یه دیس  ) برنج گیر بیارم و مثل ....... زدیم به بدن و مثل ...... کِیف کردیم( البته بلا نسبتِ .........)   

فردای اونروز پسر دایی ام زنگ زد بهم و پیشنهاد داد که با هم بریم بیرون. منم که از خدا خواسته با کله رفتم      سوار موتور رفتیم جنگل، جاتون خالی چه منظره ای بود!!!!!  Yatta  تصور کنین درختایی با برگای زرد که نور خورشید بهشون می خوره، یه چیز تو مایه های رنگ طلایی        حیف که ازون صحنه ها عکس نگرفتم چون قرار بود تو مسیر برگشت عکس بگیرم که هوا تاریک شده بود و عکسای تُپلی رو از دست دادم     

یه جای دنج رو تو جنگل گیر آوردیم و ................( به دلیل بدآموزی سانسور شده   ) موقع برگشت هوا گرگ ومیش بود و تا حدودی سرد شده بود. من ترکِ موتور نشسته بودم و از سرما می لرزیدم     ( تو اون لحظه یاد فیلم احمق و احمق تر افتادم: اون صحنه ای که 2 نفری توی سرما سوار موتور شده بودن و وقتی رسیدن به مقصدشون و میخواستن از موتور پیاده شَن از شدت سرما به هم چسبیده بودن و تمام سر و صورتشون یخ زده بود و مثل سگ میلرزیدن

هرچی بیشتر از جنگل دور می شدیم هوا گرمتر می شد و منم که گرمم شده بود پشت موتور شروع کردم به بالا و پایین پریدن    وقتی رسیدیم به شهر، پسر دایی ام گفت که بریم یه چند دست PES 2011 بزنیم         منم که طبق معمول یه خورده ناز کردم و بعدش گفتم که سگ خور، بریم    خیلی کُری میخوند!!! تو بازی اول اون رئال رو گرفت و منم چلسی، بازی برابری بود ولی اون تونست از یه غفلت من استفاده کنه و 0-1 منو ببره ( چه لفظ قلم صحبت می کنم    ) من یه عادتی دارم، وقتی یه بازی رو یه مدت مَدیدی انجام نمیدم بعد اینکه دوباره به عرصه برمی گردم، تو چنتا بازی اول قلق گیری می کنم، هم از بازی و هم از طرفم       تو بازی دوم تیممو عوض کردم و والنسیا رو گرفتم، چون یه کوچولو ازش شناخت داشتم. تو این بازی هم 0-1 باختم        پسر دایی ام همچنان کُری میخوند و میگفت که بچه ای که بخوای به من گل بزنی!! ( پسر دایی ام 4، 5 سالی از من کوچکتره!)  از اونجا که در این مواقع به غیرت آدم بر میخوره خوشبختانه همین اتفاق واسم افتاد و تونستم در یک حرکت انقلابی و یک بازی هیجانی  

0-2 ببرمش   Yatta Happy Dance  ( علیرغم میل باطنی م این کارو کردم چون من رئال رو دوست دارم ولی چون حیثیتی بود بُردمش) 

بنده خدا خفه شد، از دیوار صدا در میومد ازون نه          

وقتی بُردمش زدم تو سرش     و یه سری علامت هارو با دست بهش نشون دادم( چون زن و بچه مَردم ازینجا رد میشه از گفتن اون حرکات معذوریم  

صبح بعد اون روز خوب و به یادماندنی، به سمت بابلسر راه افتادم و حدود 2.5 بعدازظهر بود که رسیدم خوابگاه و یه دوش اساسی گرفتم         و قصد نیم ساعت خواب قضا کردم و دراز به دراز افتادم    Night   بعد چند دقیقه از خواب پریدم دیدم یکی بالا سَرمه( خداییش فکر کردم مُردم     Smiley from millan.net  و نَکیر اومده بالا سرم و داره سوال جواب میکنه!! جالب ترش اینجاست که گفتم چرا نَکیره تنها اومده؟ اینا که همش با هَمَن! نکنه پیچوندَتِش   

 یه خورده که چشام بازتر شد و بیشتر دقت کردم دیدم مهدی، هم اتاقیمه  اومده بیدارم کنه که با هم احواپرسی کنیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 

 

 

* پ.ن 1: دیشب خوابگامونو مه غلیظی گرفته بود و فضای خوابگاه رو معنوی کرده بود!! 

* پ.ن 2: از دیروز تا حالا فلشمو هیچ کامپیوتری شنانمسایی نمی کنه    8 گیگ زندگیم توشه     طرف می گفت احتمالا ضربه خورده!! منم تو جوابش گفتم: اگه یه ضربه دیگه بهش بزنم برمیگرده به حالت قبلیش؟؟!!!!!    

* پ.ن 3: یه عکس از مه گرفتم، خیلی باحال شده.

* پ.ن 4: بعد یه هفته، زخم پهلوی چپم داره خوب میشه    

* پ.ن 5: ال کلاسیکوی امشب یادتون نره، ساعت 11.5   عشق منه رئال

 بعدا نوشت: اینم عکس کارت دعوت پدربزرگم

قانون اساسی

  •  طبق اصل 33 قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران، هیچکس را نمی توان از محل اقامت خود تبعید کرد یا از اقامت در محل مورد علاقه اش ممنوع یا به اقامت در محلی مجبور ساخت، مگر در مواردی که قانون مقرر می داند. 
  • طبق اصل 34 قانون اساسی، دادخواهی حق مسلم هر فرد است و هرکس می تواند به منظور دادخواهی به دادگاههای صالح رجوع نماید. همه افراد ملت حق دارند اینگونه دادگاهها را در دسترس داشته باشند و هیچ کس را نمی توان از دادگاهی که به موجب قانون حق مراجعه به آن را دارد منع کرد. 
  • طبق اصل 35 قانون اساسی، در همه دادگاهها طرفین دعوی حق دارند برای خود وکیل انتخاب نمایند و اگر توانایی انتخاب وکیل را نداشته باشند باید برای آنها امکانات تعیین وکیل فراهم گردد.  
  • طبق اصل 37 قانون اساسی، اصل، برائت است و هیچ کس از نظر قانون مجرم شناخته نمی شود مگر اینکه جرم او در دادگاه صالح ثابت گردد. 
  • طبق اصل 38، هرگونه شکنجه برای گرفتن اقرار و یا کسب اطلاع ممنوع است. اجبار شخص به شهادت، اقرار یا سوگند، مجاز نیست و چنین شهادت و اقرار و سوگندی فاقد ارزش و اعتبار است. متخلف ازین اصل طبق قانون مجازات می شود. 
  • طبق اصل 39، هتک حرمت و حیثیت کسی که به حکم قانون دستگیر، بازداشت، زندانی یا تبعید شده، به هر صورت که باشد ممنوع و موجب مجازات است.

ماجرای کمر درد ... !!

یه روز صبح یه مریض به دکتر جراح مراجعه می کنه و از کمر درد شدید شکایت میکنه .
دکتره بعد از معاینه ازش می پرسه : خب، بگو ببینم واسه چی کمر درد گرفتی؟
 

مریض پاسخ میده: « من برای یک کلوپ شبانه کار میکنم. امروز صبح زودتر به خونه ام رفتم و وقتی وارد آپارتمانم شدم، یه صداهایی از اتاق خواب شنیدم! وقتی وارد اتاق شدم، فهمیدم که یکی با همسرم بوده!!دربالکن هم باز بود. من سریع دویدم طرف بالکن، ولی کسی را اونجا ندیدم. وقتی پایین را نگاه کردم،
یه مرد را دیدم که میدوید و در همان حال داشت لباس می پوشید.
»
 
من یخچال را که روی بالکن بود گرفتم و پرتاب کردم به طرف اون!!
دلیل کمر دردم هم همین بلند کردن یخچاله.
 

مریض بعدی دکتر که به نظر می رسید که تصادف بدی با یک ماشین داشته بهش میگه : مریض قبلیِ من بد حال به نظر می رسید، ولی مثل اینکه حال شما خیلی بدتره! بگو ببینم چه اتفاقی برات افتاده؟

مریض پاسخ میده:
 « باید بدونید که من تا حالا بیکار بودم و امروز اولین روز کار جدیدم بود.
ولی من فراموش کرده بودم که ساعت را کوک کنم و برای همین هم نزدیک بود دیر کنم.
من سریع از خونه زدم بیرون و در همون حال هم داشتم لباسهام را میپوشیدم،شما باور نمیکنید؛
ولی یهو یه یخچال از بالا افتاد روی سر من!


وقتی مریض سوم میاد به نظر میرسه که حالش از دو مریض قبلی وخیم تره.
دکتره در حالی که شوکه شده بوده دوباره می پرسه « از کدوم جهنمی فرار کردی؟!»
 

خب، راستش توی یه یخچال بودم که یهو یه نفر اون را از طبقه سوم پرتاب کرد

 

 

سلام

دوستای خوبم سلام 

چند روزه که سرم شلوغه و نمیرسم به وبلاگ همتون سر بزنم. ایشالا در اسرع وقت که سرم خلوت تر شد به همتون سر میزنم. در ضمن، عید قربان رو به همتون تبریک میگم..

نقش

نقش پایی مانده بود از من، به ساحل، چند جا 

       ناگهان شد محو، 

                       با فریاد موجی سینه سا! 

آن که یک دم، بر وجود من، گواهی داده بود؛ 

از سر انکار می پرسید: کو؟ کی؟ 

                                     کِی؟ کجا؟ 

ساعتی بر موج و بر آن جای پا حیران شدم 

از زبان بی زبانان می شنیدم نکته ها: 

 

ای جهان: دریا، 

            زمان: چون موج، 

                       ما: مانند نقش، 

لحظه ای مهمان این هستی دِهِ هستی رُبا!

ادامه مطلب ...

آفرینش انسان

و خدا خر را آفرید  .... و به او گفت:

 و تو یک خر خواهی بود و مثل یک خر کار خواهی کرد و بار خواهی برد، از زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی که تاریکی شب سر می رسد و همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد بود و تو علف خواهی خورد و از عقل بی بهره خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی کرد.

 خر به خداوند پاسخ داد: خداوندا! من می خواهم خر باشم، اما پنجاه سال برای خری همچون من عمری طولانی است. پس کاری کن فقط بیست سال زندگی کنم. و خداوند آرزوی خر را برآورده کرد.

 

 و خدا سگ را آفرید و به او گفت:

تو نگهبان خانه انسان خواهی بود و بهترین دوست و وفادارترین یار انسان خواهی شد.

 تو غذایی را که به تو می دهند خواهی خورد و سی سال زندگی خواهی کرد. 

 تو یک سگ خواهی بود.

سگ به خداوند پاسخ داد: خداوندا! سی سال زندگی عمری طولانی است. کاری کن من فقط پانزده سال عمر کنم. و خداوند آرزوی سگ را برآورد.

 

 

 و خدا میمون را آفرید و به او گفت:

 تو یک میمون خواهی بود. از این شاخه به آن شاخه خواهی پرید و برای سرگرم کردن دیگران کارهای جالب انجام خواهی داد و بیست سال عمر خواهی کرد.

میمون به خداوند پاسخ داد: بیست سال عمری طولانی است، من می خواهم ده سال عمر کنم. و خداوند آرزوی میمون را برآورده کرد.

   

و سرانجام خداوند انسان را آفرید و به او گفت:

  تو انسان هستی، تنها مخلوق هوشمند روی تمام سطح کره زمین. تو می توانی از هوش خودت استفاده کنی و سروری همه موجودات را برعهده بگیری و بر تمام جهان تسلط داشته باشی. و تو بیست سال عمر خواهی کرد.

 

انسان گفت: سرورم! من دوست دارم انسان باشم، اما بیست سال مدت کمی برای زندگی است. آن سی سالی که خر نخواست زندگی کند و آن پانزده سالی که سگ نخواست زندگی کند و آن ده سالی که میمون نخواست زندگی کند، به من بده.

 

و خداوند آرزوی انسان را برآورده کرد. و از آن زمان تا کنون انسان بیست سال مثل انسان زندگی می کند.....

و پس از آن، سی سال مثل خر زندگی می کند، ازدواج می کند و مثل خر کار می کند و مثل خر بار می برد...

 

و پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در آن زندگی می کند، نگهبانی می دهد و هرچه به او بدهند می خورد.

 

 و وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون زندگی می کند، از خانه این پسر به خانه آن دختر می رود و سعی می کند مثل میمون نوه هایش را سرگرم کند.

 

و این بود همان زندگی که انسان از خدا خواست..

تولدت مبارک

امروز واسه یه کار کوچولو اومدم، قصد آپ کردن هم ندارم. متوجه شدم که امروز مورخ 17 آبان 89 تولد یکی از دوستای خوب وبلاگیم به نام ستوده ست      اومدم که از طرف خودم تو وبلاگم بهش تبریک بگم و این شعرو تقدیم میکنم بهش:  http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/fallsmiley6b.gif

 

پیش از من و تو بسیار، بودند و نقش بستند دیوار زندگی را زین گونه یادگاران 

وین نغمه محبت بعد از من و تو ماند، تا در زمانه باقی است آواز باد و باران 

  

 

اینم کادوی تولد من   

مناجات

سلام میکنم به تمام دوستای خوب وبلاگی    یه مدت بود که به خاطر یه سری مسایل نمی تونستم آپ کنم،‌ حالا اومدم که آپ کنم    یه سری از جملات دکتر شریعتی رو آماده کردم که واستون میزارم: 

 

خدایا! 

اگر باطل را نمی توان ساقط کرد میتوان رسوا ساخت. اگر حق را نمی توان استقرار بخشید می توان اثبات کرد، طرح کرد و به زمان شناساند و زنده نگه داشت. 

 

خدایا! 

هرگاه که تو را خواندم، پاسخم گفتی؛ هرچه از تو خواستم، عنایتم فرمودی؛ هرگاه اطاعتت کردم، قدردانی و تشکر کردی؛ و هر زمان که شکرت را بر جا آوردم، بر نعمتهایم افزودی؛ و اینها همه چیست؟! جز نعمت تمام و کمال و احسان بی پایان تو؟! 

 

خدایا! 

به جامعه ام بیاموز که تنها راه به سوی تو، از زمین میگذرد اما به من بیراهه ای میان بر نشان بده . 

 

خدایا! 

هرکه را عقل دادی چه ندادی؟؟ و هرکه را عقل ندادی چه دادی؟؟ 

 

خدایا! 

تو دوست میداری که من تو را دوست دارم، با آنکه بی نیازی از من، پس چگونه دوست ندارم که تو مرا دوست داری با این همه احتیاج که به تو دارم... 

 

خدایا! 

به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم، برای اینکه هر کس آنچنان می میرد که زندگی کرده است. 

 

 

 لینک آهنگ گلشیفته فراهانی رو گذاشتم واسه دانلود، به نام شهزاده قصه من