در کتاب حاجیآقا نوشته صادق هدایت (1945)، حاجی به کوچکترین فرزندش درباره نحوه کسب موفقیت در ایران نصیحت میکند:
توی دنیا دو طبقه مردم هستند: بچاپ و چاپیده؛ اگر نمیخواهی جزو چاپیدهها باشی، سعی کن که دیگران را بچاپی! سواد زیادی لازم نیست، آدم را دیوانه میکنه و از زندگی عقب میاندازه! فقط سر درس حساب و سیاق دقت بکن! چهار عمل اصلی را که یاد گرفتی، کافی است تا بتوانی حساب پول را نگهداری و کلاه سرت نره، فهمیدی؟ حساب مهمه! باید کاسبی یاد بگیری، با مردم طرف بشی، از من میشنوی برو بند کفش تو سینی بگذار و بفروش، خیلی بهتره تا بری کتاب جامع عباسی را یاد بگیری! سعی کن پررو باشی، نگذار فراموش بشی، تا میتوانی عرض اندام بکن، حق خودت را بگیر! از فحش و تحقیر و رده نترس! حرف توی هوا پخش میشه، هر وقت از این در بیرونت انداختند، از در دیگر با لبخند وارد بشو، فهمیدی؟ پررو، وقیح و بیسواد؛ چون گاهی هم باید تظاهر به حماقت کرد، تا کار بهتر درست بشه!... نان را به نرخ روز باید خورد! سعی کن با مقامات عالیه مربوط بشی، با هرکس و هر عقیدهای موافق باشی، تا بهتر قاپشان را بدزدی!.... کتاب و درس و اینها دو پول نمیارزه! خیال کن تو سر گردنه داری زندگی میکنی! اگر غفلت کردی تو را میچاپند. فقط چند تا اصطلاح خارجی، چند کلمه قلنبه یاد بگیر، همین بسه!!!!
یه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سی و پنجمین سالگرد ازدواجشون رفته بودند بیرون که یه جشن کوچیک دو نفره بگیرن. وقتی توی پارک زیر یه درخت نشسته بودند یهو یه فرشته کوچیک خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: چون شما همیشه یه زوج فوق العاده بودین و تمام مدت به همدیگه وفادار بودین من برای هر کدوم از شما یه دونه آرزو برآورده میکنم!
زن از خوشحالی پرید بالا و گفت: چه عالی! من میخوام همراه شوهرم به یه سفر دور دنیا بریم! فرشته چوب جادوییش رو تکون داد و پوف! دو تا بلیط درجه اول برای بهترین تور مسافرتی دور دنیا توی دستهای زن ظاهر شد !
حالا نوبت شوهر بود که آرزو کنه . مرد چند لحظه فکر کرد و گفت: این خیلی رمانتیکه ولی چنین بخت و شانسی فقط یه بار توی زندگی آدم پیش میاد! بنابراین خیلی متاسفم عزیزم آرزوی من اینه که یه همسری داشته باشم که ۳۰ سال از من کوچیکتر باشه. زن و فرشته جا خوردند و خیلی دلخور شدند ولی آرزو آرزوئه و باید برآورده بشه.
فرشته چوب جادوییش رو تکون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد !!!
نتیجه اخلاقی: اگه یه روز یه فرشته جلوتون سبز شد و گفت آرزو کن یه وقت آرزوت مربوط به زنت نباشه که زنا با فرشته ها دستشون تو یه کاسه ست!! از همون اول آفرینش مردا بیچاره بودن
* پ.ن: فردا (24 بهمن) تولدمه. حتما یه سری به ترنج بزنین.
قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.
بعد از مرگم، انگشتهای مرا به رایگان در اختیار اداره انگشت نگاری قرار دهید.
به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبد شکافی کند، من به آن مشکوکم!
ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک کاری کنند.
عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب اکیدا ممنوع است.
بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.
کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!
مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.
روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.
دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!
کسانی که زیر تابوت مرا می گیرند، باید هم قد باشند.
شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.
گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.
در مجلس ختم من گاز اشک آور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.
از اینکه نمیتوانم در مجلس ختم خودم حضور یابم قبلا پوزش می طلبم.
به بهشت نمیروم اگر مادرم آنجا نباشد..
یک بار دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، ازش پرسید
چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟
دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"دوست دارم
تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان کنی... پس چطور دوستم داری؟
چطور میتونی بگی عاشقمی؟
من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت کنم
ثابت کنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی
باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،
صدات گرم و خواستنیه،
همیشه بهم اهمیت میدی،
دوست داشتنی هستی،
با ملاحظه هستی،
بخاطر لبخندت،
دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناکی کرد و به حالت کما رفت
پسر نامه ای رو کنارش گذاشت با این مضمون
عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا که نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟
نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم
گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت کردن هات دوست دارم اما حالا که نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم
گفتم واسه لبخندات، برای حرکاتت عاشقتم
اما حالا نه میتونی بخندی نه حرکت کنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره
عشق دلیل میخواد؟
نه!معلومه که نه!!
پس من هنوز هم عاشقتم
عشق واقعی هیچوقت نمی میره
این هوس است که کمتر و کمتر میشه و از بین میره
"عشق خام و ناقص میگه:"من دوست دارم چون بهت نیاز دارم
"ولی عشق کامل و پخته میگه:"بهت نیاز دارم چون دوست دارم
"سرنوشت تعیین میکنه که چه شخصی تو زندگیت وارد بشه، اما قلب
حکم می کنه که چه شخصی در قلبت بمونه
* پ.ن: بازم این متنو به عزیزترین فرد زندگیم تقدیم میکنم. بدون که خیلی دوست دارم، پس قدر خودتو بدون
* پ.ن 2: آبی نیلی رنگ مورد علاقشه واسه همینم رنگ فونت این پستمو آبی گذاشتم.
یک روز ملا نصر الدین برای تعمیر بام خانه خود مجبور شد، مصالح ساختمانی را بر پشت الاغ بگذارد و به بالای پشت بام ببرد. الاغ هم به سختی از پله ها بالا رفت . ملا مصالح ساختمانی را از دوش الاغ برداشت و سپس الاغ را بطرف پایین هدایت کرد. ملا نمی دانست که خر از پله بالا می رود، ولی به هیچ وجه از پله پایین نمی آید. هر کاری کرد الاغ از پله پایین نیآمد. ملا الاغ را رها کرد و به خانه آمد که استراحت کند. در همین موقع دید الاغ دارد روی پشت بام بالا و پایین می پرد . وقتی که دوباره به پشت بام رفت، می خواست الاغ را آرام کند که دید الاغ به هیچ وجه آرام نمی شود. برگشت. بعد از مدتی متوجه شد که سقف اتاق خراب شده و پاهای الاغ از سقف چوبی آویزان شده، بالاخره الاغ از سقف به زمین افتاد و مرد.
بعد ملا نصرالدین گفت: لعنت بر من که نمی دانستم که اگر الاغ به جایگاه رفیع و پُست مهمی برسد هم آنجا را خراب می کند و هم خودش را هلاک می کند!!!
پ. ن 1: تولد یه ماهگی ترنجه، یادتون نره حتما برین بهش سر بزنین.
پ. ن 2: فکر میکنم به قولی که ازتون گرفتم پابند نیستین. نظرم داره عوض میشه
دعا می کنم که هیچگاه چشمهای زیبای تو را
در انحصار قطره های اشک نبینم
و تو برایم دعا کن ابر چشم هایم همیشه برای تو ببارد
دعا می کنم که لبانت را فقط در غنچه های لبخند ببینم
و تو برایم دعا کن که هر گز بی تو نخندم
دعا می کنم دستانت که وسعت آسمان و پاکی دریا و بوی بهار را دارد
همیشه از حرارت عشق گرم باشد
و تو برایم دعا کن دستهایم را هیچگاه در دستی بجز دست تو گره ندهم
من برایت دعا می کنم که گل های وجود نازنینت هیچگاه پژمرده نشوند
برای شاپرک های باغچه ی خانه ات دعا می کنم
که بال هایشان هرگز محتاج مرهم نباشند
من برای خورشید آسمان زندگیت دعا می کنم که هیچگاه غروب نکند
و بدان در آسمان زندگیم تو تنها خورشیدی
پس برایم دعا کن ، دعا کن که خورشید آسمان زندگیم هیچگاه غروب نکند..
* پ. ن۱: این شعرو به دوست داشتنی ترین فرد زندگیم تقدیم میکنم. خودش میدونه کیه شرمنده، تا اطلاع ثانوی از بردن اسمش معذورم
* پ. ن2: دیدم ستوده خانم تو وبش اسم شاپرک رو قرمز نکرد گفتم خودم یه چیزی بنویسم که توش شاپرک باشه، اونوقت قرمزش کنم
به سراغ من اگر می آیید
پشت هیچستانم
پشت هیچستان جایی است.
پشت هیچستان رگهای هوا، پر قاصدهایی است.
که خبر می آرند، از گل واشده ی دورترین بوته ی خاک.
روی شن ها هم، نقش های سم اسبان سواران ظریفی ست که صبح
به سر تپه ی معراج شقایق رفتند.
پشت هیچستان، چتر خواهش باز است
تا نسیمی عطشی در بن برگی بدود،
زنگ باران به صدا می آید.
آدم اینجا تنهاست
و در این تنهایی، سایه ی نارونی تا ابدیت جاری ست.
به سراغ من اگر می آیید
نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من
* پ.ن : پاراگراف آخر این شعر روی سنگ مزار سهراب برای همیشه موندگار شده.
* پ.ن: این قالب یه یادگاری از طرف عزیزترین کس زندگیمه و من خیلی دوسش دارم.
سلام به دوستای خوب خودم
یه پیشنهاد دارم واستون، اگه قول بدین که بهش عمل کنین منم ادامه ش میدم وگرنه مثل حالت سابق میشه.جدیدا من دوباره علاقه پیدا کردم که علاوه بر ترنج، شاپرک رو هم آپ کنم، به شرط اینکه ترنج رو فراموش نکنین.اگه ببینم که ترنج رو بیخیال شدین دیگه شاپرک رو آپ نمی کنم.
حالا میخوام ببینم نظرتون چیه؟؟
تیر ماه ۸۱ بود که واسه کربلا اسم نوشتیم. تا عمر دارم این سفرو فراموش نمی کنم. انگار تموم دنیا رو دادن بهم، خیلی خوشحال بودم. میخواستم یه قسمت خیلی خیلی قشنگ از سفرمونو واستون بگم:
از مرز عراق که رد شدیم یه مامور و یه فیلمبردار انداختن تو ماشینمون. منو که پشت راننده نشسته بودم انداختن ته ماشین تا فیلمبرداره بشینه! ته ماشینم چون سر و صدا زیاد داشت صدا به صدا نمی رسید. تا اینجا رو داشته باشین تا بریم آخرین روزای سفر:
ما از نجف راه افتادیم به سمت کربلا. معمولا توی ماشین زیارتنامه می خوندن و چون صدا به آخرا نمی رسید( به همون دلیلی که گفتم) منم تخت گرفتم خوابیدم!! فکر کنم بعد یه ساعتی از خواب پریدم( من اونجا آدم خوشخوابی بودم!!) دیدم تو ماشین یه سر و صداهایی میاد!!! خم شدم به سمت راهرو تا ببینم چه خبره، یهو چشم افتاد به گنبد طلایی امام حسین و به ثانیه نکشید که اشکم در اومد. خیلی گریه م گرفته بود، هنوزم که هنوزه باورم نمیشد که کربلام و کنار بارگاه امام حسین!!!!!!!!!!!!!! اصلا فکرشم نمی کردم یه همچین اتفاقی واسم بیفته!!!
* پ.ن 1: دیدم ماه محرمه، گفتم یه چیز تعریف کنم که مرتبط با این ماه باشه.
* پ.ن 2: آرزو می کنم که یه همچین سفری قسمت همه شما بشه. ایشالا..
* پ.ن 3: از همتون ممنونم بابت دلداری هایی که توی این مدت بهم دادین.